لبریز سکوت سیاهم بدون تو
سرشار از شراره آهم بدون تو
چشمان انتظار مرا رنگ غم گرفت
ابری ست اسمان نگاهم بدون تو
گشتم اسیر ظلمت شبهای تلخ و نیست
راهی به سوی باغ پگاهم بدون تو
در این کویر خشک و عطش سوز،نازنین
خشکیده شاخ و برگ گیاهم بدون تو
باری،غم است همنفس من،دلیل ان
این گریه های گاه به گاهم بدون تو
تنها پناه من شد ،دیوار بی کسی
یعنی بدون پشت و پناهم بدون تو
چنگال بغض حنجره ام را گرفته است
لبریز از سکوت سیاهم بدون تو
همه چیز در پایان خوب است، اگر خوب نبود بدانید که هنوز به نقطه پایان نرسیده است حالا این بستگی داره که تو خوب رو چگونه تعریف کنی و چی بخوای که برات خوب تموم بشه.................
زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت ، حقیقت تلخ است نه به تلخی جدایی... جدایی سخت است نه به سختی تنهایی.
میشه بعضی هارو مثل اشک از چشمات بندازی..اما نمی تونی جلوی اشکی رو ........بگیری که با رفتن بعضی ها از چشمات جاری میشه........
عاشقی را شرط اول ناله و فریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
عاشقی مقدور هر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست
نالایق کسی است که نتواند دوست پیدا کند و نالایق تر از او کسی است که دوست خود را از دست بدهد
از تمام صفاتی که برای پرورش جان و جسم شما سودمند است هیچ یک به سودمندی تصمیم و اراده نیست.
<\/h3>
استعداد بزرگ بدون وجود اراده بزرگ وجود ندارد.
<\/h3>
کاش میدانستم چه کسی مرا غیبت می کند؟ چه کسی مرا دشمن می دارد؟ و که بد می گوید؟ تا او را سیم و زر فرستادمی که چون کار من می کند از مال من نیز خرج کند .
<\/h3>
عقل بی عاطفه خطرناک است و عاطفه بدون عقل قابل اعتماد نیست، آدم کامل آنست که هم عقل دارد و هم عاطفه.
<\/h3>
سکوت هرگز اشتباه نمی کند و هر چه طولانی تر باشد ، بهتر قضاوت می کند...
<\/h3>
کاش میدانستم چه کسی مرا غیبت می کند؟ چه کسی مرا دشمن می دارد؟ و که بد می گوید؟ تا او را سیم و زر فرستادمی که چون کار من می کند از مال من نیز خرج کند .
<\/h3>
عقل بی عاطفه خطرناک است و عاطفه بدون عقل قابل اعتماد نیست، آدم کامل آنست که هم عقل دارد و هم عاطفه.
<\/h3>
سکوت هرگز اشتباه نمی کند و هر چه طولانی تر باشد ، بهتر قضاوت می کند...
<\/h3>
سکوت هرگز اشتباه نمی کند و هر چه طولانی تر باشد ، بهتر قضاوت می کند...
<\/h3>
با سلام
یک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ های ضعیف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند.
شاخه چندین بار این کار را دد منشانه و با غرور خاصی تکرار کرد تا اینکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسیار لذت می برد.
برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین و چند بار خوش را تکاند تا اینکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمین افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بیخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد .
ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت: اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حیاتت من بودم
لیست کل یادداشت های این وبلاگ